تجربه شخصی رعنا – سرمایه گذار

هیچ وقت فکر نمی کردم روزی بخوام ایران رو ترک کنم، اون هم به مقصدی به دوری استرالیا. اما خب بعد از شکست زندگی مشترکم، در سن ۴۲ سالگی ناگهان تمام وابستگی هایم به ایران برایم کمرنگ شد و فکر مهاجرت در ذهنم قوت گرفت. در ایران داروخانه داشتم و رشته خودم هم داروسازی بود. می تونستم از طریق مهاجرت کاری اقدام کنم اما ترجیح دادم از طریق سرمایه گذاری کارم رو شروع کنم.

به عنوان یک زن در کسب و کار ،کاملا موفق محسوب می شدم و معتقد بودم راه اندازی یک بیزینس موفق در استرالیا چالشی بود که اعتماد به نفس ضربه دیده ام را دوباره ترمیم می کرد. از سن پایین کار کرده بودم و به قول معروف، پوستم در بازار کار ،کلفت شده بود.

می تونستم بین کانادا و استرالیا، کانادا رو انتخاب کنم اما فکر کردم برای شرایط روحی من، شهری ساحلی مثل Gold Coast در Queensland بسیار بهتر باشد.

قبلا به استرالیا سفر کرده بودم، شیفته ی Queensland، علی الخصوص Gold Coast بودم. آب و هوای استوایی، دریای فیروزه ای، مردم شاد، خیابان های زنده، تمام چیزی بود که لازم داشتم. باید دوباره انگیزه پیدا می کردم، بحران میانسالی حرف کمی نبود.

شروع به تحقیق کردن و خوندن زبان کردم و هدفمند به دنبال کارهای مهاجرت بودم.جلسات مشاوره زیادی رفتم. به خاطر دارم که طی جلسه مشاوره ام با دفتر شما، پیشنهاد اولتون به من این بود که از طریق مهاجرت کاری اقدام کنم. برام جالب بود با این که سود شما از ویزای سرمایه گذاری خیلی بیشتر هست، به من راه کم خرج تر رو پیشنهاد دادید. شاید همین حسن نیت بود که تصمیم به همکاری با شما شد.

در مرحله Bussiness Plan هنوز ایده های زیادی در سرم بود، اما هیچ کدوم شکل واحدی نداشت. تصمیم بر این شد که یه طرح اولیه با کمک وکیل ، صرفا جهت موافقت ایالتی ارائه بدم. تصمیم بر دایر کردن یک شیرینی فروشی بود. مقدار سرمایه گذاری  220,000 $  اعلام شد. ۸ روز کاری بعد از ارسال درخواست به ایالت Queensland، جواب مثبت ایالتی به من اطلاع داده شد. ظاهرا تمام ایالتهای استرالیا از ویزای سرمایه گذاری خیلی خوب استقبال میکنن.

بعد از گرفتن جواب مثبت ایالتی، آقای امیرشاهی یک لیست بلند بالا از مدارک لازم برای ویزا به من ایمیل کرد. اطلاعات خیلی زیادی هم لازم بود. از کارشناسی املاک و صورتحساب مالی داروخانه تا تاریخ دقیق تمام سفرهای خارجی که رفته بودم. مدارک و اطلاعات رو جمع کردم و کمتر از دو ماه بعد از گرفتن دعوتنامه، درخواست ویزا رو فرستادیم. حدود یک سال گذشت و هیچ خبری از اداره مهاجرت نشد تا اینکه ایمیلی اومد و از من یک سری مدارک تکمیلی خواستن. تست پزشکی هم همون موقع انجام دادم. چند ماه بعد، و بعد از درخواست یک سری مدارک دیگه و همینطور یک تماس تلفنی که از سفارت با من داشتن، ویزای من صادر شد. لحظه ای برای رفتن تردید نکردم!

از بین اموال شخصی فقط داروخانه رو واگذار کردم.تصمیم به فروش چیز دیگه ای نداشتم. یک ماه اول هر روز به Surfers Paradise ، قشنگ ترین ساحل  Gold Coast  می رفتم. آرامشی که سالها گم کرده بودم ، کم کم  به من برمی گشت.

تصمیم گرفتم شیرینی فروشی رو آماده بخرم ،با تجهیزات. شاید بدترین تصمیم شد، چرا که در Gold Coast  اکثر مردم ، رژیم غذایی محتاطی رو رعایت میکنن و در موارد کمی از شیرینی استفاده می شد.با اندکی ضرر، بعد از یک ماه شیرینی فروشی رو فروختم که بعدا تبدیل به فروشگاه ماست یخ زده شد. شاید اگر یک سال پیش بود،خودمو می باختم اما الان وقتش نبود.باید کاری می کردم که توش کمی تجربه داشتم. با کمک یک پزشک ایرانی که در استرالیا باهاش آشنا شدم، امتیاز یک کلینیک پزشکی رو گرفتم. تجهیزش کردم، آگهی دادم و پزشک استخدام کردم.موفق شدم. بیشتر از حد تصورم. البته پیدا کردن شریک، که خودش هم پزشک بود، کمک بزرگی محسوب می شد. خیلی از مجوز ها بدون کمک اون صادر نمی شد.

 به هر حال، موفقیتم، چه از لحاظ مالی و چه از لحاظ روحی ، تاثیر به سزایی  در من داشت.مهاجرت من نتیجه ی خوبی داشت، پیشرفت توی استرالیا سخته اما اگر اتفاق بیفته نتیجه خیلی پربار تر از ایران هست.

تجربه شخصی بهروز، سرمایه گذار

برای اکثر افراد، سرمایه گذاری در کشور جدید مثل راه رفتن با چشمان بسته است چرا که تقریبا هیچ دانشی در رابطه با بازار تازه ندارند. در این خصوص ما سوالاتی را از بهروز، موسس یکی از بیزینس های تازه رونق و موفق ایرانی در استرالیا پرسیده ایم.

سلام روز بخیر بهروز جان، حال و احوالت چطوره؟ می دونی امروز برای چی مزاحمت شدیم دیگه. می شه لطفاً مختصر اطلاعاتی راجع به زندگی حرفه ات قبل از مهاجرت به ما بدی و دیگه اینکه چی شد که تصمیم به مهاجرت گرفتی؟‌

سلام، روز بخیر حتما چرا که نه. والا من در ایران چندین سال بود که مدیریت رستوران خودم رو داشتم از کارم هم راضی بودم. مشکلات مربوط به خودش مثل شب کاری و نظارت تمام وقت رو داشت اما چون فوت و فن کار رو بلد بودم باهاش مشکلی نداشتم.

تا اینکه به اصرار همسرم تصمیم بر این شد که تنها پسرمون رو برای تحصیل بفرستیم استرالیا که اقوامی هم داشتیم. راستش هر دوی ما میدونستیم درست ترین کار برای فرزندمون همینه. پسر ما توی سن حساسی بود و همسرم بسیار نگران آیندش بود.

بعد از پرس و جوی بسیار و کسب اطلاعات فهمیدیم چون پسرمون زیر سن قانونی هست باید با یه خانواده استرالیایی زندگی کنه، که خب همسر من طاقتش رو نداشت. تصمیم بر این شد که ما هم همراه پسرمون اقدام رو شروع بکنیم.

خب من سنم در آن زمان ۴۶ سال بود و ویزای سرمایه گذاری تنها آپشن ما بود. البته خودمم هم همه عمرم کار آزاد کرده بودم و راحت تر بودم باز هم بیزینس خودم رو داشته باشم.

برای انتخاب وکیل واقعا وقت صرف کردیم، چون به حر حال سرمایه زندگی مون رو داشتیم جا به جا می کردیم. متاسفانه در ایران هیچ ارگانی نیست که نظارت داشته باشه روی کار این دفاتر مهاجرتی، همه هم با یه عنوان وکیل رسمی فلان کشور مشغول به کارند.

این شد که با اطلاع از اینکه اقای دکتر امیرشاهی وکیل دادگستری هستن و پسرشون هم عضو سازمان MARA و مترجم دادگستری هستن تصمیم به همکاری با شما گرفتیم، که مطمئن بشیم دفعه بعد که می آیم دفتر سر جاش باشه (می خندد).

از مرحله انتخاب وکیل که بگذریم، لازم بود Business Plan ارائه بدیم. در واقع اعلام بکنیم که ایده کسب و کارمون در استرالیا چی هست که خب باز هم من دوست داشتم در راستای سابقه کاری خودم باشه اما اطلاعات برای نوشتن Business Plan نداشتم و وکیل تحقیقات لازم از قبیل مکان، مخارج و غیره را برای ارائه به ایالت مربوطه انجام داد.

کمتر از دو هفته با طرح پیشنهادی موافقت شد و کار حسابرسی های مالی برروی اموال شخصی و کاری بنده شروع شد. سخت ترین قسمت همین بخش بود که باز با ارائه گایدلاین های مشخص و گام به گام از سمت وکیل منظم انجام شد. دقیقا ۱ سال و ۷ ماه بعد از شروع کار ویزای ما ۳ نفر به دستمون رسید.

خیلی ممنون بهروز جان اگه وقت داشته باشی یه مقدار هم برای ما از بعد از ورود به استرالیا بگی؟

خب خودتون می دونین که ویزای ما ۱۸۸ بود که موقت بود و ۴ سال وقت داشتیم سرمایه گذاری رو انجام بدیم. یک سال اول رو تصمیم داشتم فقط تحقیق کنم. در واقع تمام کسانی که در استرالیا می شناختم کارمند بودند و اطلاعات به خصوصی در زمینه شغل آزاد نداشتند.

در طی تحقیقات با چند مشاور سرمایه گذاری فهمیدم کم ترین ریسک مربوط به رستوران های زنجیره ای است که معروف ترین هایشان حق امتیاز میلیون دلاری نیاز دارند و معمولی ترینشان مثلSub Way بسته به اینکه کجا قرار داره از ۲۵۰ هزار دلار شروع می شه.

آپشن دیگه هم این بود که کافی شاپ و یا رستورانی رو با وسایل و اسم از صاحب قبلی اش بخرم که خب هزینش کمتر می شد اما ریسک ریزش مشتری با عوض شدن مدیریت رو داشت. تصمیم بر این شد که رستورانی با منوی ایرانی- لبنانی – ترکی دایر کنیم که مشتری هایی از تمام ملیت ها جذب کنیم چراکه غذا های ایرانی برای خیلی از خارجی ها شناخته شده نیست.

بعد از دو سال از ورودم مکان مناسبی پیدا شد و با کلی گشت و گذار، تهیه کننده مواد اولیه ام رو هم انتخاب کردم. با استخدام ۲ کارمند استرالیایی در ابتدا شرط کار افرینی برای ویزای دائم را هم رعایت کرده بودم.

خب خدارو شکر محله مناسبی بود و زودتر ازون که فکر می کردم دخل و خرج با هم یکی شد و کم کم به سود دهی رسیدیم. البته این راه همش هم حسن نبود و کم سختی نداشت. به عنوان یه خارجی وقتی که به عنوان مثال یه مشکل فنی توی رستوران برام پیش می اومد مثل ایران نبود که راحت زنگ بزنی و تعمیرکار بیاد و باید حسابی می گشتم و آدم منصفی پیدا می کردم که قیمت مناسب بهم پیشنهاد کنه، در واقع خیلی از مسائل رو می بایستی از اول یاد بگیری.

خیلی ممنونم بهروز جان، به عنوان آخرین سوال می خواستم بپرسم که همسرت و پسرت راضی هستند از مهاجرت؟

خب به طبع همسرم هم مثل من دلتنگ خانواده و دوستان هست اما یه جورایی الان دیگه اینجا رو ترجیح می ده خصوصا اینکه جا افتاده و رانندگی هم می کنه. دوستان خانوادگی خوبی پیدا کردیم و درس هم می خونه.

پسرم هم که انگار نه انگار که مهاجر هست و حسابی در حال خوش گذرونی هست خصوصا که مدرسه های اینجا زمین تا آسمون با ایران فرق دارند و معتقدند فشار درسی از دانشگاه باید شروع بشه و بچه ها تو این سن بیشتر باید شاد باشند و این کارو با کمپ های مختلف و کلاس های ورزشی متعدد براشون انجام می دهند. حالا شما بگو نباید خوشحال باشه؟ (می خندد)

تجربه شخصی رعنا – سرمایه گذار