دسته‌ها
تجربه های شخصی

تجربه شخصی مینا، دانشجو

مینا، متولد سال ۱۳۷۲، در سال ۲۰۱۲ به عنوان دانشجوی کالج وارد استرالیا شد. مراحل مختلف مهاجرت مینا از گرفتن تصمیم برای تحصیل در استرالیا تا اوضاع و احوال وی تا به امروز در این نوشته از زبان وی شرح داده شده است:

حدودا ۱۷ ساله بودم که مشکلات زندگی و تحصیل در ایران ، برایم پررنگتر شده بود. نداشتن حق انتخاب درمورد خیلی از مسائل به عنوان یک دختر جوان، برای من که در خانواده، همیشه حق رای داشتم قابل هضم نبود. پدر و مادرم هر دو شاغل بودند و از پس هزینه های من و خواهر و برادرم نه به آسانی اما بر می آمدند.

از این جهت، خواهرم را سه سال قبل برای تحصیل به استرالیا فرستادند و حالا بعد از سه سال مستقل شده بود.

در تب و تاب سال اخر دبیرستان و کنکور بودم که تصمیمم برای مهاجرت قطعی شد. درسم خوب بود و امید داشتم که در کنکور هم نتیجه قابل قبولی بگیرم اما به توصیه خواهرم، تصمیم گرفتم که دوره ی کارشناسی را خارج از ایران شروع کنم که هم برای کار پیدا کردن آماده تر بشوم و هم تسلطم به زبان انگلیسی بیشتر شده باشد.

وجود خواهرم و تعریفهایی که از استرالیا شنیده بودم جای شک برای گزینه دوم برایم باقی نگذاشت.

از طرفی مهاجر بودن اکثر افراد استرالیا و از این رو به راحتی قبول کردن مهاجران در اجتماع برای من که فردی معاشرتی بودم خیلی مهم بود.

به توصیه ی خواهرم و دیگر آشنایانی که در استرالیا اقامت داشتند، تصمیم گرفتم وکیل مهاجرتی ام را از لیست وکلای مارا انتخاب کنم. در واقع داستانهای زیادی راجع به دفاتر مهاجرتی که کلاهبردار از آب درآمده بودند شنیده بودم و به هیچ عنوان نمیخواستم ریسک کنم.

بعد از یک جلسه مشاوره معلوم شد که برای منی که هنوز کنکور نداده بودم و مهارت زیادی در زبان انگلیسی نداشتم ،بهترین گزینه گذراندن سال اخر دبیرستان (کالج) و پس از ان ورود به دانشگاه بود.

نمره ی مورد نیاز آیلتس برای پذیرش کالج  ۵ بود که براحتی میتونستم از عهده آن بربیایم. بعد از ارایه مدارک و نمره ی زبان، حدود ۴ ماه طول کشید تا ویزای دانشجویی ام رو دریافت کنم. دیگه مهاجرت شکل واقعی تری گرفته بود. ترس و استرس جدا شدن از خانواده و ندیدن دوستان وآشنایان ،تنها چیزی بود که روی خوشحالیم سایه می انداخت.

خواهرم در آن زمان، سیدنی زندگی میکرد اما بعلت مخارج بالای زندگی نسبت به ملبورن و همینطور، بودن در کنار من، تصمیم به نقل مکان از سیدنی به ملبورن گرفت. شب سفر با کلی استرس و هیجان از خانواده جدا شدم و بعد از ۱۶ ساعت پرواز و دو ترانزیت ۲ ساعته در دبی و مالزی، به ملبورن رسیدم. پرواز خیلی طولانی بود و خیلی خسته شدم.

دیدن خواهرم در فرودگاه میان آن همه غریبه دلگرمی بزرگی بود. بعد از گرفتن تاکسی بود که متوجه هوای متعادل و طبیعت به شدت سرسبز اطرافم شدم. برای من که از پاییز تهران اومده بودم این تغییر آب و هوایی عجیب بود. حدود یک ساعت از فرودگاه تا خانه ای که خواهرم اجاره کرده بود در راه بودیم.

حدود سه روز بود که خوابم بهم ریخته بود و به اصطلاح (Jet Lag) شده بودم. بالاخره خوابم تنظیم شد و تونستم از بودن در کنار خواهرم و زیبایی های شهر جدید حسابی لذت ببرم.

برای من که زیاد اهل مسافرت نبودم و جاهای زیادی را هم ندیده بودم، مکان جدید حیرت آور بود. حدود دو ماه تا شروع کالج وقت آزاد داشتم. از آنجایی که زبانم اونقدر تعریفی نداشت، تصمیم گرفتم در این دو ماه با تماشای فیلم و خوندن روزنامه یکم آماده تر بشم. بعد از چند ماه، تغییر را در گفتارم احساس میکردم. بودن در محیط و اجبار به صحبت تاثیر قابل توجهی داشت.

دلیل دیگری که دوست داشتم زبانم زودتر راه بیفتد، کارکردن بود. ارزش ریال به دلار کمتر و کمتر میشد و من احساس میکردم بهتره از حق ۲۰ ساعت کار کردنم در هفته بعنوان دانشجو استفاده کنم و برای خودم پس اندازی داشته باشم. روزای اول کالج آنقدر هم که فکر میکردم ترسناک نبود .اکثر دانش آموزان مثل من مهاجر بودند.

سه ماه پس از شروع کالج بالاخره تونستم در کافه ای نزدیک به خونه کاری پاره وقت پیدا کنم. پول زیادی نمیدادند اما کار کردن به من اعتماد به نفس میداد. بعد از چند ماه دلتنگی برای ایران و خانواده به کشور جدید عادت کرده بودم و از قانون مندی و بهتر شدن کیفیت زندگیم راضی بودم.

با این وجود، نداشتن دوستان صمیمی و دلتنگی برای خانواده ام گاها به شدت آزارم میداد. بعد از یک سال در رشته ی مهندسی برق دانشگاه(La Trobe ) قبول شدم و با چند دانشجوی ایرانی دیگر که هم سن و سال خودم بودند، آشنا شدم.

وجود دوستان تازه و خواهرم که تازه ازدواج کرده بود حس داشتن خانواده دوم را به من میداد. حالا دیگر احساس تنهایی به شدت روزهای اول نبود. ۴ سال از مهاجرتم گذشته بود که درس و ویزای تحصیلیم رو به اتمام بود. زمانش رسیده بود که برای ویزای دائم اقدام کنم.

شانس اوردم که رشته ی تحصیلیم در لیست مشاغل مورد نیاز استرالیا بود، اما گرفنم ایلتس ۷ کار آسانی نبود.  ۴ بار امتحان دادم، تا بالاخره نمره دلخواهم رو آوردم. باقی امتیاز ها رو از طریق امتحان ناتی و  داشتن فامیل درجه یک در استرالیا به دست آوردم. شاید سخت ترین مرحله، تبدیل ویزای دانشجویی ام به دائم بود.

بعد از آن بود که بعد از کلی جست و جو برای یافتن شغل مرتبط ،شغلی که به رشته ی تحصیلیم نزدیکتر بود به من پیشنهاد شد.

حقوق اولیه برای منی که تجربه ی مرتبط نداشتم نسبت به سایر همکارانم خیلی کم بود، اما برای همینش هم خداروشکر میکردم و سعی میکردم پیشرفت کنم.
الان حدود ۵ سال از ورودم به استرالیا میگذره و از تصمیمم برای مهاجرت و مستقل شدن بسیار خوشحالم بخصوص وقتی به ایران برمیگردم و مشکلات گذشته را از نو میبینم.